پرش لینک ها

مادری که جوان بود

مامان: با وجود این که جنگ بود ما اصلا احساس بدبختی نمی کردیم
آبجی: این قدر دغدغه هامون بزرگ نبود حداقل
مامان: خیلی حال می داد به خدا
.
کاش می توانستم کاری کنم که این روز ها هم به قولت حال بدهد
مادر، من جوانی شما را ندیده ام ولی خودم هم وقتی یاد دبستان و دوران کودکی ام میفتم همه چیز صاف و ساده تر است، بی ریا و دلنشین کاش این روز ها هم بگذرد و دوباره زندگی برایت سبز شود، برای همه ما
این که هر روز احساس زندگی کنیم، عید ها بوی عید بدهد و در تکاپو باشیم و در حالی که حیاط خانه را می شویم شما بیایی دست هایم را بگیری و مثل قدیم ها بگویی:

آخ قربون دستای کوچک زحمتکشت بره مادر
امروز دیگر دست های شما گم می شود در دستان من!
آخ قربون آن دستانتان بشوم من.
می دانی خیلی دوست دارم خنده های جوانی تان را ببینم، مطمئن هستم که طنین خالص و زیبایی دارد، از آن دلبرانه هایی که به آدم جان می دهد، کاش بتوانیم دوباره تجربه اش کنیم! باهم، کنار هم، برای هم
واقعا امیدوارم که آن روز را ببینیم…
.

مادر #خرمشهر

دال_وی #روزنوشت

تاریخ: ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

یک دیدگاه بگذارید

نام و نام خانوادگی*

وب‌سایت

دیدگاه